|
نامه های دختر بارانی | ||
|
[ پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390 ] [ 12:50 ] [ دختر بارانی ]
سومین نامه... امشب تو شب آرزوها... میدونی آرزوی من چیه؟؟؟ اینه که ایکاش تو هم قدر من تنها بشی تا شاید یاد من بیافتی... یاد اینی که منم هستم و باید بگردی و پیدام کنی... باید بیای و کنارم باشی آهای توئی که نیستم میون آرزوهات فقط یک لحظه بسپار منو به خواب چشمات...
[ پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390 ] [ 12:31 ] [ دختر بارانی ]
دومین نامه... گاهی به این فکر میکنم شاید این روزهائی که من محتاج وجود تو و گرمای دستانت هستم تو وجود و گرمای دستانت را ارزانی دخترک دیگری میکنی و نغمه های عاشقانه ای را که سهم من و دل من است در گوش او زمزمه میکنی... در گوش همان دخترکی که او هم عروس رویای کس دیگریست و چه سخت و چه تلخ این چرخه ادامه دارد... چه میشود که حواست پرت شده از وجود منی که از آن توام و تو به اشتباه دروازه ی دلت را به روی کس دیگری گشوده ای و عاشقانه دوستش داری... شاید نه خیالت هست و نه در باورت میگنجد که روزی باید شاهد دل کندنش باشی و تنها ماندنت و شاید هم بالعکس... اینها دغدغه ی این روزهای من است... افسوس که از دغدغه های این روزهای من غافل و بی خبری... روزگاری که من در اوج تنهائیها و بی کسی هایم غرقم و چشمای همیشه خیسم به انتهای جاده ای است که شاید تو را با خود آورد و روزهای پر از دلمردگی ام را تکرار گونه به شب میرسانم و شب را باز به امید فردای آمدنت به روز... تو روزها و شبهایت را کنار نگارت میگذرانی و بی خبر از تنهائیهای من نمیفهمی روزهایت چگونه شب میشود و شبهایت چگونه روز... گاه میان هق هق گریه های من قاه قاه خنده های تو میپیچد... و چه صدای دلخراشیست این پیچش...
[ چهارشنبه هجدهم خرداد 1390 ] [ 11:59 ] [ دختر بارانی ]
اولین نامه... شاید امروز بهترین روز و بهترین زمان واسه حرف زدن با تو باشد با تو ئی که عمریست مرا در اعماق سرگردانی رها کرده ای و با نبودن و نیامدنت تنهائی و بی کسی را برایم به یادگار گذاشته ای دردهائی به دلم انداخته ای و بی انکه بدانی و خبر داشته باشی برایم مجرمی شده ای که وقتها در ذهنم به محاکمه ات میکشانم... و در خیال خود تمام فریادهای بی کسی ام را بر سرت میکشم... و تو بدون انکه آنها را بشنوی باز هم آرام و بی خیال از کنارشان میگذری.... تو نمی دانی و هیچکس نیست به تو بگوید از وجود این شاکی خصوصی... شاکی خصوصی ای که روزی تو را به خاطر این همه تاخیر مواخذه خواهد کرد و جواب تمام سوالهای بی جوابش را از تو میخواهد... نمی دانم کیستی...نه نامت را میدانم نه شهرتت را... و نه میدانم کجائی و در کدامین شهر... خیابان و کوچه زندگی میکنی... تنها میدانم که هستی که باید باشی... اما بی من و بی خبر از من... بی خبر از وسعت تنهائی های من...آنقدر درگیر خود و زندگی ات شده ای که مرا آسان از یاد برده و فراموش کرده ای که منی هم وجود دارم که منی هم باید وجود داشته باشم بی خیال من غرق زندگی هستی و من هر روز و هر ساعت زندگی ام را غرق انتظار تو...
[ چهارشنبه هجدهم خرداد 1390 ] [ 11:40 ] [ دختر بارانی ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||